۲۳ تیر، ۱۳۸۹

در مقابل بعضی از شکوه ها باید سکوت کرد و بس...

كسي از آنسوي ظلمت مرا صدا مي كرد
كه بادبادك خورشيد را هوا مي كرد

به شكل كودكي من كسي كه با يك برگ
به قدرِ صد چمنِ غرقِ گل صفا مي كرد

كسي – سبك تر از انديشه اي – كه چون مي رفت
به جاي گام زدن در هوا شنا مي كرد

كسي كه دفتر عمر مرا به هم مي ريخت
و برگهاي پلاسيده را جدا مي كرد

طلوعهاي مرا و غروبهاي مرا
در اينسو، آن سوي تقويم جابجا مي كرد

**

دلم به وسوسه اش رفته بود و تجربه ام
در آستانه ترديد پابه پا مي كرد

مگر نه كودكي ام راهكوب پيري بود
كه از ابتداي سفر مشق انتها مي كرد

كسي نگفت نسيم از تبار توفاانست
وگرنه غنچه كجا مشت بسته وا مي كرد

بهار نيز كه با خون گل وضو مي ساخت
هم از نخست به پائيز اقتدا مي كرد

**

«كه مي گرفت»؟رها كن صفاي صلح كسي
كه آهوان گرفتار را رها مي كرد

ترا به كينه چه ديني است؟كاش مي آمد
كسي كه دين جهان را به عشق ادا مي كرد

عصا كه مار شد اعجاز بود كاش اما
كسي به معجزه اي ما را عصا مي كرد


حسين منزوي – از كهربا و كافور-غزل 256
--------------------------------------------------

پ.ن :
حق بدید بهم که فعلن حال خوندن سعدی و حافظ و مولانارو نداشته باشم.
می فهممش. به زبون خودم حرف می زنه
از عشق های تخیلی و ناملموس که تقدسون به عدم درکشونه و بس حرف نمی زنه.
از زن حرف می زنه
ازبوسه
از خیلی چیزای دیگه که لمسشون می کنم...
حالا هی بیا و بگو:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش

صدجلد هم براش تفسیر بنویس...
غزل نسل من اینه...
یادش گرامی