۲۶ آذر، ۱۳۹۷

سرقت ادبی خانم منیره شعاع از حسین منزوی!

دست‌هایم چه پیر و فرتوت‌اند
دست، نه! دسته‌های تابوت‌اند
روزی این دست‌ها نه این بودند
نازک و نرم و نازنین بودند
مانده اکنون از آن همه پاکی
زآن همه چیرگی و چالاکی
پوستی تیره و چروکیده
استخوانی کریه و پوکیده
...

شده نشخوارِ یادها، کارم
خویش را این‌‌چنین می‌آزارم
گاه از این سالخورده در زندان
یادَکی می‌کنند فرزندان
گاهی از من سراغ می‌گیرند
گویی اما ز دیدنم سیرند
سرد و نامهربان و ناهنجار
رفع تکلیف می‌کنند انگار
هیچ‌یک فکر من نمی‌خوانند
خواهش جان من نمی‌دانند



#دونا_سوانسن
#Donna_Sowanson

ترجمه #حسین_منزوی
از #منیره_شعاع (شعاعی) #نیست


این شعر گزیده که در اصل، بلندتر از این است، چهار بیت اولش در صفحه ۵۶۳ مجموعه اشعار منزوی (نشر نگاه و آفرینش) و باقی ابیاتش در صفحه ۵۶۷ همین کتاب آمده‌است. این ترجمه منظوم در قالب مثنوی و در پنجاه‌وپنج بیت است.  زنده‌یاد منزوی نوشته‌است که این اثر را به سفارش دکتر حمزه گنجی ترجمه کرده‌است تا در ترجمه کتاب روان‌شناسی پیری درج شود (روبرت ج. رایدل و برایان میشارا، ترجمه الما داودیان، حمزه گنجی و فرنگیس حبیبی، نشر اطلاعات، ۱۳۶۵ و با عنوان روان‌شناسی بزرگ‌سالان در ۱۳۹۵ ترجمه گنجی و حبیبی، همان نشر).  نام این شعر در کتاب منزوی #سایه است. متأسفانه با تغییر بسیار ناچیزی این ابیات با عنوان شعر تنهایی در کتاب مجموعه اشعار غم تنهایی از #منیره_شعاع (شعاعی) نشر مجمع قرآنی شیعه علی (مقشع) ۱۳۷۹، منتشر شده‌است.  این بانوی سالمند ساکن خانهٔ سالمندان کهریزک، در مصاحبه‌ای این شعر را به نام خود خوانده‌است که در اینترنت هم بازتاب داشته‌است. نمی‌دانیم علت این این سرقت ادبی چه بوده‌است. به هر روی، در مملکتی که کتاب تألیفی را می‌دزدند و نظارتی نیست، چنین مواردی جای تعجب ندارد (برای نمونه، کتاب شاعران بی‌دیوان از محمود مدبری، یادنامه حسین منزوی از مهدی فیروزیان، تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان از هادی محمدی و زهره قائینی به نام دیگران در شکل و شمایلی دیگر منتشر شده‌اند).


با تشکر از مهدی شعبانی عزیز که این بررسی رو انجام دادند و در کانال وزین «غزل‌شعر» منتشر کردند.
این مثنوی رو به صورت کامل می‌تونید در تصاویر زیر بخونید:

۱۵ مرداد، ۱۳۹۴

دوباره

سرت را از روی زانوانت بلند کن
لبخند بزن
و حسرت تمامی سال‌های گذشته خود را
قضا کن

در این برزخ
فرقی ندارد
که 
آسمان حرفی برای زدن ندارد
یا
زمستان زیباست

حروف اضافه را که دور بریزی
معنی زندگی را 
بهتر می‌فهمی


۰۱ شهریور، ۱۳۹۳

الان باید چیکار کنیم مثلن؟

خواستم به عرضتون برسونم که رادیو دوسه روز پیش یه شعر از حسین منزوی خوند:

ای یار دور دست که دل می بری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هرچند خط کشیده بر آینه ات زمان
در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

و.....

خواستم عرض کنم که اگه این شعر رو شنیدید بدونید که یه بیتش رو سانسور کرد.
این بیت رو:

...
آن سیب های «راه به پرهیز» بسته را
در سایه سار زلف تو می پروری هنوز
...

همین
شب خوش

۰۱ خرداد، ۱۳۹۳

۰۲ اردیبهشت، ۱۳۹۳

سعدی بیچاره

به خود سعدی هم گفتم که بیا اینجا بنویس
یه اکانت برات می سازم دور همی
طرفدارات هم که ...

کلن شده وبلاگ سعدی
هر بار یادش بیافتم بنویسم. شب جمعه س. ثواب داره

۸۲ شیراز بودم تا ۹۰. وسطاش قهر می کردم میومدم چن ماهی و دوباره بر می گشتم.

اول ها همه ش حافظ بود. سعدی خیلی تحویل نمی گرفت.
حافظم که کلن اهل حاشیه نبود. با همه حال می کرد. خوشگلا زیاد بودن دورش.
وضعش خوب بود. داشت و خرج می کرد. بقیه هم می رفتن.

سعدی گلچین می کرد.
قبرش هم بین لوطی ها بود.

اولش با ترجیع بندش شروع شد
سعدی همین جوری شعرش رو برام می خوند و من برای اولین بار با شعر داشتم زار می زدم
هم خونه ای ها با اسکل منگل گفتنشون آروم می شدن و می رفتن بیرون از اتاق.
حیف که سیگاری نبودم!!!

خیلی شعر خورده بودم
خیلی زیاد...
مثنوی شبا زیر سرم بود و بالشم.
خورده بودیم نون گندم

بگذریم

دم درش نوشته بودن:
ز خاک سعدی شیراز (1) بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرش گذری

سرو های توی حیاطش. حوض آبش و ماهی هاش
پشت آرامگاه
سروهای قدیمی
نیمکت های چوبی

سعدی حتی وقتی میرفتم جهان نما هم همراهم بود
توی حافظیه هم همراهم میومد

میخندید به اونایی که قبر حافظ رو می بوسیدن
به اونایی که قبر خودش رو می بوسیدن که می شاشید

توی باغ ارم هم همرام بود
توی باغ عفیف آباد
کنار سربازاش که خیلی گیر بودن. آخه اونجا نظامی بود. سعدی بدش میومد
اون کلاغه که عاشقش بودم

سعدی خیلی منطقی بود. زیادی منطقی بود.
به خاطر همینه که همش می گفت «عشق» «عشق»...
آخه اصلن منطقی نیس خیلی عقلانی برخورد بشه.
اصلن اونایی که عقلانی برخورد کنن عاشق می شن سریع.

تموم نمی شه

 قبلن گفته بود که مال آخرالزمونه(2). من خیلی جدی نمی گرفتمش.
الان دارم کم کم باور می کنم
قرن بعدی مال سعدیه
مال من و سعدی با هم
دوتایی

بیاید اینورا
تخمه هم بیارید دور هم بشینیم


 ----------------------------------

پ.ن 1
نمیدونم «سعدی بیچاره» چشه که دم درش نوشتن «سعدی شیراز»
بیچاره که فحش نیس!

پ.ن 2
هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخر الزمانم...

پ.ن 3
یه شعر گفته بودم که توش از «مثل سگ» استفاده کرده بودم که سعدی خیلی خوشش نیومد. حسودیش می شه :)


۱۸ فروردین، ۱۳۹۳

سعدیانه

شعر می شنوم
نمی خونم
همیشه از ترانه ای می شنوم یا پیامک  دوستی که بدون انتظار  پاسخ می فرسته
فرصت  خوندنش نیست خیلی
ولی نمیدونم اسمش رو چی بزارم؟!؟

کم توجهی یا هر چی...

بارها خوندم که:

دو چشم ِ مست ِ مِی گون ات ببرد آرام ِ هشیاران
دو خواب آلوده بِربودند عقل از دست بیداران

گر آن عیار ِ شهرآشوب روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران

...
بارها خوندم این رو. ولی چرا دیشب دقت کردم؟
چرا شروع کردم به تصور ِ دو خواب آلوده؟
چرا باید به این دقت کنم که از چی می ترسه که نمی خوابه؟
به اینکه قراره بعد از خوابش چه اتفاقی در اطرافش بیافته؟

یا شایدم میترسه از چیزی که قراره توی خواب ببینه!
اگه تشبیه اول به «عیار» هست، با تشبیه آخر «عیاران» چیکار باید بکنم؟
چه فکری باید در موردش بکنم؟

خوبی سعدی جون؟
قرص بخور که حال ما رو خراب نکنی عزیزم...
بخواب...

-----------------------
پ.ن صفر:
من دگر شعر نخواهم بنویسم که مگس
زحمتم می دهد از بس سخنم شیرین است
 
پ.ن ۱:
به حدیث ِ من و حُسن ِ تو، نیافزاید کس
حَد همین است سخندانی و زیبایی را

پ.ن ۲:
هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخر الزمانم

پ.ن ۳:
یاد ِ کلی سوال افتادم که چن سال پیش پرسیدم با اول و آخر مشترک

۲۴ شهریور، ۱۳۹۲

۱۳ شهریور، ۱۳۹۲

Be professional

بزرگترین ناشی گری زندگی تون می تونه این باشه که به حرف های آدمها بسنده کنید
فکر کنید آدم ها اون چیزی که می گن هستن
اون حسی رو که دارن می گن
اون چیزی رو که میخان می گن

نوچ
حرفه ای عمل کنید
تو چشماشون نگاه کنید...
زیاد نگاه کنید...

۱۵ مرداد، ۱۳۹۲

من و اسهال

اسهال از اون دردایی هستش که به دشمن خود روا مدارید
سخت تلخ است آقا!!!
دلم میخاد یه قضیه ای رو صادقانه تعریف کنم براتون که درک کنید چی می گم

یه زمانی شیراز درس می خوندم و از زنجان تا شیراز تقریبن ۱۶ ساعت راهه. دوبار من این خریت رو کردم و با اتوبوس های تبریز مستقیم از زنجان رفتم شیراز.
بار اول به خیر گذشت...

دفعه ی دومی که میخواستم برم اسهال داشتم و حالم خیلی خوش نبود (بد هم نبود) ولی از خونه که میخواستم در بیام رفتم توالت. یک ساعت طول کشید که برسیم اول بزرگراه زنجان قزوین.
مشکلی نداشتم ولی محض احتیاط گفتم بازم برم توالت بد نیست و رفتم.

وقتی برگشتم و نشستم تو اتوبوس و اوتوبوس راه افتاد،‌دوباره گرفت. چنان فشاری رو تا قزوین تحمل کردم که باور نمی کنید (خودم هم برام عجیب بود این فشار) :دی

عوارضی قزوین تهران رفتم دستشویی و دوباره نشستم تو اتوبوس و دوباره گرفت. تا قم عرق ریزان و درد کشان تحمل کردم و قم رفتم دستشویی. 

هنوز اتوبوس راه نیافتاده دوباره گرفت و توی سلفچگان آقای راننده به اصرار من نگه داشت و من رفتم دستشویی.

دوباره تا راه افتاد گرفت و این بار انقدر شدید بود که به زور یه ساعت بیشتر نتونستم تحمل کنم و وقتی رفتم به راننده بگم که دستشویی دارم بیچاره با دیدن قیافه ی ژولیده ی من و لباسای خیس از عرق من چیزی نگفت. ولی وسط بیابون که دستشویی نیست. 

گفت یه چن دقیقه تحمل کنی الان میرسیم به یه مسجد. رسید به مسجد ولی مشکل این بود که مسجد صد متر اونور جاده بود و وسط بیابون هیچ چیز دیگه نبود جز مسجد!

حالا همه کنجکاون ببینن قضیه چیه. سرآوردن بالا و دیدن یکی مثل بنز داره به سمت مسجد میره. اون صد متر رو صد کیلومتر دویدم.
خیلی سخت بود.
چشمتون روز بد نبینه!

خلاصه اینکه نرسیدم به مسجد...
تر زدم به لباسم....


خوشبختانه شورت ضد اسهالی داشتم و به شلوارم نفوذ نکرده بود ولی رفتم تو دستشویی و با آب یخ خودم رو کلن شستم و شرت رو انداختم دور و با بدبختی بعد از ده دقیقه جنگیدن برگشتم.

بگذریم از نگاه عصبانی بعضی ها و ترحم بعضی های دیگه.

مهم اینه که تا نشستم و اتوبوس راه افتاد دوباره گرفت...
و انگار هربار محکم تر از بار قبله...

تنها چیزی که از اون حالت یادمه اینه که به زور جلوی خودم رو گرفتم و شرشر دارم عرق میریزم. 

چشمامو باز  کردم و دیدم رسیدم شیراز. بی هوش شده بودم...
بدترین سفری بود که داشتم
خیلی بد بود
به همین دلیل بود که امروز که دوباره این اتفاق به صورت جدی برام افتاد کلن نشسته بودم جلو توالت و حاضر نبودم برم تو تخت بخوابم.
در این حد قضیه جدیه

خلاصه اسهال رو جدی بگیرید همیشه