۱۵ تیر، ۱۳۸۹

تنهایی

برادر زاده ام نگاهی به دفترچه ی تلفنم می کنه و می شمره: ۱...۱۵...۱۰۰... اووووووه عمویی. تو چقدر دوستات زیادن. اینهمه دوست داری؟

لبخندی بهش می زنم و از خونه میام بیرون تا تنهاییم رو با یه نخ سیگار تقسیم کنم...