۰۸ اردیبهشت، ۱۳۹۱

کتاب مقدس

...
وقتی بنگل جوان در آن مهمانی رقص از تو پرسید:

 - خانم محترم، سریع بگویید که شما چه چیزی دوست می! دارید تا برایتان فراهم کنم، سریع!
تو چه پاسخی به او دادی؟
می بایستی به او حقیقت را گفته باشی:
« بچه ها، جایگاه اعتراف کلیسا، سینما، عبادت و آوازخوانی دسته جمعی کلیسا به روش گرگور و دلقک ها»

و :

- خانم محترم، دلتان مرد نمی خواهد؟
« چرا، چرا، فقط یک مرد، اما نه مردهایی از این قماش، اینها احمق هستند»

- اجازه دارم این گفته تان را به گوش همگان برسانم؟
« نه، نه، پناه بر خدا، نه! »

وقتی گفتی تنها یک مرد، چرا نگفتی مرد ِ خودم، دلقکم؟
...

-------

گفتم : « سابینه (*اسم یارو) ، ماری از پیش من رفته است و با شخصی به نام تسوپفنر ازدواج کرده است »
فریاد زد : « خدای من، چه می گویی، این حقیقت ندارد.»
...
پرسید اما ازدواج شما که به خاطر بچه دار شدن و تعهد کتبی تو مبنی بر کاتولیک بار آمدن بچه به هم نخورده است؟ (صدای کوبیدن به در باجه ی تلفن شدیدتر می شود)

گفتم: « نمی دانم، یک دلیل آن همین بود - اما مسائل دیگری هم وجود دارند که من از درک آنها عاجزم. سابینه ی عزیز، حالا خواهش می کنم گوشی را بگذار واِلا این آلمانی دیوانه و عصبی تو را در باجه ی تلفن به قتل می رساند. »

سراسر این کشور پر از آدم های حیوان صفت است.

گفت: « باید به من قول بدهی که پیش ما بیایی... »
شنیدم که صدای او ضعیف شد ولی هنوز زمزمه کنان می گفت : « این ناجوانمردانه است، رذالت و پستی ست »... اما از روی پریشانی گوشی را روی دسته ی تلفن نگذاشته بود...

صدای مردک را می شنیدم که گفت : « بلاخره تمام شد »

اما به نظر می رسید سابینه کابین تلفن را ترک کرده است. پشت گوشی تلفن فریاد زدم : « کمــــــــک، کمـــــــــــــک » چنان نعره ای زده بودم که مردک متوجه شد و گوشی را برداشت و گفت:
« آیا می توانم کاری برایتان انجام بدهم؟ »
صدایش به نظر جدی، آماده به کمک و خیلی مردانه می رسید و من قادر بودم از پشت تلفن حدس بزنم که غذایی ترش خورده است...
گفت : « الو...الو...» و من گفتم: «شما آلمانی هستید؟ من اصولن فقط با آلمانی ها حرف می زنم»
گفت:  « اصلِ خوب و درستی ست. چه مشکلی دارید؟ »
گفتم: « من نگران حزب دموکرات مسیحی هستم، شما هم که مطمئناٌ حزب دموکرات مسیحی را انتخاب می کنید؟ »
او با دلخوری گفت: « اما این که بدیهی ست» و من گفتم :‌ « حالا خیالم راحت شد » و گوشی را گذاشتم...


----------------
عقاید یک دلقک
هانریش بل
نشر چشمه