۳۱ اردیبهشت، ۱۳۹۰

اتفاق افتاده ها

در حالی که عرق خوردیم و رفتیم تو حس عشق و عرفان و شعر و غزل معاصر، گیر دادن به یکی از بچه ها که فلان شعر رو بخون.
اونم گفت درست یادم نیست اما می خونم.
موبایل رو که درحال ضبط بود گرفت دستش و مصرع اول رو خوند
بقیه اش یادش نیومد.
دستش رو به نشانه ی تفکر گرفت روی پیشونیش و یه چن ثانیه ای فکر کرد.
از اون ور یکی از عن های مجلس بی خیال از همه جا گفت:
اگه یادت نیست ولش کن، انار رو بخون...