۱۶ اسفند، ۱۳۸۹

نامه ی منزوی به بهمنی

بهمني جان
ان شاءا... به خير و خوبي و خوشي ، قطار به ايستگاه پاياني دارد مي رسد و وقت ، وقت پياده شدن است ! بعد هم لابد نخود نخود هركه بره خونه خود! تا كي دوباره كسي يا كساني در جايي در اين ديار پهناور مسبب ساز و بهانه ديدار من و تو شود. و چه غافل و قدرنشناس و فرصت كشيم ماها كه چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقيقه شتابناك از كف مي دهيم تا در لحظه مشايعت به ياد آوريم كه بايد به خود آمده باشيم : آهاي درنگي ! آهاي آرامتر:
آهسته كه اشكي به وداعت بفشانيم
اي عمر كه سيل ات ببرد، چيست شتابت *
دوتا پيرمرد خسته ، از نفس افتاده و انگار در هزارمين نوبت از صعود و هبوط تقديري مان با اين دوتا صخره شوم و سنگين روي شانه هايمان ، دوتا «سيزيف » با دوتا كوه سرنوشت روي دوتا پشت خم گرفته ناگزيرمان :
سيزيف آموخت از ما در طريق امتحان ، آري
به دوش خسته ، سنگ سرنوشت خويش بردن را
راستي كه دوباره ، دوباره راستي كه بهمني * اين را مي پرسم كه يادت بيايد كه خيلي ها هم فرصت نداريم كه بخواهي براي آمدن به رشت نازكني . نازنينم ! كسي نمي داند چند تاي ديگر، اما من مي دانم كه زياد نخواهند بود. شايد هم اين كه در راه است همان آخري باشد. خوش ندارم بي رحم باشم اما نمي توانم نگويم كه : شايد اين كه دارد مي گذرد همين فرصت 8 تا 12 آذر، همين آخري بوده باشد. آخري !
ديگر مرثيه سرايي بس ! عمري اهل تغزل بوده ام و حالا دلم مي گيرد كه بي اراده هي قلم سركش را به سوي غزل مي رانم و هي از سوي مرثيه سردرمي آورد. راستش آن سه چهاربيتي كه آن روز و آن شب خواندم تا اينجا آخرين غزلكي است كه نوشته ام . خسته ام محمد! خودت مي داني كه غزل نوشتن هم دل و دماغ مي خواهد مثل خود دل بستن . عشق كه جاي خود دارد، مثل خود دل دل كردن ! و اينطور است كه احساس پيري مي كنم و بوي بدي هم همراه آن احساس مي كنم . چيزي مثل بوي خستگي ، بوي دلزدگي ، و شايد شبيه بويي كه آفتاب لب بام بايد داشته باشد. بوي كافور و تابوت و اينطور چيزها را مي دهم . رفتن ! خدا ترا سرسبز نگاه بدارد. تو بماني كه ما بوي رفتن احاطه مان كرده است . پس فرصت غنيمت ! امروز و امشب هم با ما باش فردا هم . رشت هم بيا! زنجان هم بيا. خلاصه تا مي تواني بيا كه همديگر را بوكنيم . لعنت به روزگار كه به قول شهريار: «حرفه اش پريشان كردن جمع مشتاقان است »! و من كه شوقي در دلم مي تپد كه تو را مثل آخرين لحظه ها. مثل ته مانده فرصت ها. مثل ته بشقاب غذايي كه از كودكي برداشته ام ، بليسم ! مثل آخرين بشقابي كه زندگي از خورش فسنجان به دستم مي دهد. بنشين با هم بخوريمش رفيق ! بنشين !
***
اين از دلتنگي ها! اما زندگي آن روي ديگرش هم هست . آن روي جدي و در عين حال تلخ تر زندگي ! واقعيت هاي زندگي كه نمي توان از آنها گريخت و پناه برد حتي به روياها...
به هر حال خسته نباشي براي همه چيز و ممنون براي همه چيز.»
حسين .11 آذر 78

---------------------
پ.ن:
نثرش هم به اندازه ی شعرش خواندی ست